درد از مرگ و غم از دوری یار غصه ی ما از فاصل ه هاست
که می نویسد از ابر، مثل ابر که می نویسد از باران، مثل باران که می نویسد از رود، مثل رود که می نویسد از دریا، من از تو می نویسم مثل دریا که می نویسد از موج، مثل موج که می نویسد از ساحل، مثل ساحل که می نویسد از انتظار، مثل انتظار که می نویسد از دلتنگی، من ازتو می نویسم
پرستو از دوستاي ساده و اجتماعي من بوده در گذشته و دوست دختر من نيست دوستاي گلم....
بي تو، مهتابشبي، باز از آن كوچه گذشتم، همه تن چشم شدم، خيره به دنبال تو گشتم، شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم، شدم آن عاشق ديوانه كه بودم. در نهانخانة جانم، گل ياد تو، درخشيد باغ صد خاطره خنديد،عطر صد خاطره پيچيد: يادم آم كه شبي باهم از آن كوچه گذشتيم پر گشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم ساعتي بر لب آن جوي نشستيم. تو، همه راز جهان ريخته در چشم سياهت. من همه، محو تماشاي نگاهت. آسمان صاف و شب آرام بخت خندان و زمان رام خوشة ماه فروريخته در آب شاخهها دست برآورده به مهتاب شب و صحرا و گل و سنگ همه دل داده به آواز شباهنگ يادم آيد، تو به من گفتي: -
” از اين عشق حذر كن ! لحظهاي چند بر اين آب نظر كن، آب، آيينة عشق گذران است، تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است، باش فردا، كه دلت با دگران است ! تا فراموش كني، چندي از اين شهر سفر كن! با تو گفتم:” حذر از عشق!؟ -
ندانم سفر از پيش تو؟ هرگز نتوانم، نتوانم! روز اول، كه دل من به تمناي تو پر زد، چون كبوتر، لب بام تو نشستم تو به من سنگ زدي، من نه رميدم، نه گسستم ...“ باز گفتم كه : ” تو صيادي و من آهوي دشتم تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم حذر از عشق ندانم، نتوانم! “ اشكي از شاخه فرو ريخت مرغ شب، نالة تلخي زد و بگريخت ... اشك در چشم تو لرزيد، ماه بر عشق تو خنديد! يادم آيد كه : دگر از تو جوابي نشنيدم پاي در دامن اندوه كشيدم. نگسستم، نرميدم. رفت در ظلمت غم، آن شب و شبهاي دگر هم، نه گرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم، نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم ... بي تو، اما، به چه حالي من از آن كوچه گذشتم !
آسون وداع کردم باهات با اين که میمردم برات كاشكی نميذاشتم بری کاشکی میافتادم به پات خواستم بگم ترکم نکن پيشم بمون ای نازنين شرح پريشونيمو تو چشمای بارونيم ببين هر شب با کلی اشتياق زُل میزدم به آسمون فرصت نمونده واسه ابراز احساس جنون رفتی و من تنها شدم با اين غم نامهربون هر جا پیِت گشتم ولی هيچ جا نبود از تو نشون دلخوش به اين بود تو هم گاهی کنار پنجره ماه و تماشا میکنی با کولهباری خاطره هر شب با کلی اشتياق زُل میزدم به آسمون فرصت نمونده واسه ابراز احساس جنون ترانه سرا: تارا خلعتبری
عشق ارمغان دلدادگيست و اين سرنوشت سادگيست. چه قانون عجيبی! چه ارمغان نجيبی و چه سرنوشت تلخ و غريبی! که هر بار ستاره های زندگيتت را با دستهای خود راهی آسمان پر ستاره کنی و خود در تنهايی و سكوت با چشمهای خيس از غرور پيوند ستاره ها را به نظاره نشينی و خاموش و بی صدا به شادی ستاره های از تو گشته جدا دل خوش کنی
تو لحن خنده هات احساس غم نبود من عاشقت شدم دست خودم نبود اين خونه روشنه اما چراغی نيست دنيام عوض شده اين اتفاقی نيست احساس من به تو مابين حرفام نيست هرچی بهت ميگم اونی که ميخوام نيست ما مثل هم هستيم من عاشق و ديوونم منم شبيه تو پايبند اين خونم اين خونه روشنه اما چراغی نيست من عاشقت شدم اين اتفاقی نيست احساس من به تو مابين حرفام نيست هرچی بهت ميگم اونی که ميخوام نيست ترانه سرا: زهرا عاملی
اون شعرايي كه از خودم نباشه يا مطالب رو ميگم اما خواهــــــــــــــش ميكنم شعر هامو كپي نكنيد ديگه نميدونم چه جوري بگ
♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥ ♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥ بازم شادی و بوسه ، گلای سرخ و ميخک ميگن کهنه نمی شه تولدت مبارک تو اين روز طلايی تو اومدی به دنيا و جود پاکت اومد تو جمع خلوت ما تو تقويما نوشتيم تو اين ماه و تو اين روز از اسمون فرستاد خدا يه ماه زيبا يه کيک خيلی خوش طعم ،با چند تا شمع روشن يکی به نيت تو يکی از طرف من الهی که هزارسال همين جشنو بگيريم به خاطر و جودت به افتخار بودن تو اين روز پر از عشق تو با خنده شکفتی با يه گريه ی ساده به دنيا بله گفتی ببين تو اسمونا پر از نور و پرندس تو قلبا پر عشقه رو لبا پر خندس تا تو هستی و چشمات بهونه س واسه خوندن همين شعر و ترانه تو دنيای ما زندس واسه تولد تو بايد دنيا رو اورد ستاره رو سرت ريخت تو رو تا اسمون برد اينا يه يادگاری توی خاطره هاته ولی به شوق امروز می شه کلی قسم خورد تولدت عزيزم پراز ستاره بارون پر از باد کنک و شوق ،پر از اينه و شمعدون الهی که هميشه واسه تبريک امروز بيان يه عالم عاشق ،بياد هزار تا مهمون ♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥ ♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥ خواستم برايت هديه بگيرم گل گفت: که مرا بفرست که مظهر زيباييم برگ گفت: که مرا بفرست که مظهر ايستادگی ام بيد گفت: که مرا بفرست که مظهر ادبم که هميشه سر به زير دارم به فکر فرو رفتم و سرم را به زير انداختم به ناگاه قلبم را ديدم که بهترين چيز در زندگيم هست به ناگه فرياد زدم که قلبم را می فرستم چون او خود زيباست، مظهرایستادگيست سربه زيرو با نجابتست چه دارم جز آن و با ارزشتر ♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥ ♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥ ♥♥♥الفبا براي سخن گفتن نيست♥♥♥ ♥♥♥براي نوشتن نام توست♥♥♥ ♥♥♥اعداد بيش از تولد تو به صف ايستاده اند...♥♥♥ ♥♥♥تا راز زاد روز تولد تورا بدانند♥♥♥ ♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥
سلام دوستان گلم كه از اول كار اين وبلاگ همراهيم كرديد♥ وبلاگ جديد من هم راه اندازي شد...هركي مايل بود اون رو هم لينك كنيد و خبر بديد كه حتما لينك بشيد♥ دوستاني كه اينجارو هم لينك نكردن در صورت تمايل خبرم كنيد چون من تمايل دارم ♥ http://vatan-parastan.blogfa.com شايد آنروز که سهراب نوشت: (( تا شقايق هست زندگی بايد کرد )) خبری از دلِ مردمِ محروم نداشت او ندانست ،که غم اجبار است او ندانست ،که درد فرياد است ...شايد آن روز که سهراب نوشت شکمِ سيری داشت سَرِ بی دردی داشت عشقی داشت بی همتا.. آری !!! او ندانست ~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~ دنيا را بد ساخته اند... تيك تاك تيك تاك در سكوت شب ، تنها صداي قلب ساعت را ميشنوم ؛ صداي قلبي را كه صادقانه براي لحظه اي كه ميگذرد بيتابي ميكند و مي خواهد همراه لحظه شود تا با او در كوچه هاي غمناك بي كسي قدم بزند، اما لحظه فقط نگاهي با غرور به او مي كند و بي تاب او را از زير چشم رد ميكند و او را باز هم در سكوت تنها مي گذارد و تا صبح ساعت در سكوت سنگين ساعات شب با صداي قلبش لحظه هاي تنهاييم را به خاطرم مي آورد تقصیر تو نیست ! تقصیر من بود ! آن روز که عشق را در چشمانت خواندم فراموش کردم که " این نیز بگذرد روی لب های من لب های
تو توی آغوش
من تن تو توی هر ثانیه ی من فکر تو توی هر رویای من تصویر تو تو هر فکر من دیدار تو توی
هر بیدار من رویای تو توی هر کلام من نام تو
توی هر دفتر من اسم تو ♥دله شکسته♥ دلم شکسته بارون نشسته روی گونه هایم قطره قطره میریزه اشکم توی شب تار جلوی چشمام میبینمت من رفتی نموندی دل و شکوندی از زندگی من غم رو گذاشتی در زندگیم بی تو میمیرم برگرد کنارم این دو تا شعر به دوست گلم پرستو که خیلی دوسش دارم تقدیم میکنم امضا : علی اسیر!!! عشقم نازنین من گل من یار جاده های من دوری تو مرگ من فاصله از تو اشک من سردی از تو غم من ناله ی تو آه من در کنارت بودن همه ی امید من عشق تو همه ی وجود من ♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥ زندگی شیرین پرستو پر میزنه به دل آسمون ها دریا موج میزنه به دل ساحل ما آفتاب نور میزنه به پنجره ی خونمون نسیم دست نوازش میزنه به گلهای باغچمون ♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥ اور پیرس : عشق تمام آن چیزی است که داریم. تنها با کیمیای عشق میتوانیم به یاری هم برخیزیم. سلام دوستان پسر ودختر گلم به نظر شما در دوستی های (دوست دختر و دوست پسری) بیشتر کدوم خیانت میکنند؟ ولی درست بگید ها نه چون دخترید یا پسرید دختر ا یا پسرا؟؟؟ شما تو نظرات جوابتون رو بذارید...من در آخر اعلام میکنم نتیجه چی شد نتيجه شد كه دختر ها بيشتر خيانت ميكنند ♥دله شکسته♥ دلم شکسته بارون نشسته روی گونه هایم قطره قطره میریزه اشکم توی شب تار جلوی چشمام میبینمت من رفتی نموندی دل و شکوندی از زندگی من غم رو گذاشتی در زندگیم بی تو میمیرم برگرد کنارم ای باران ای نازنینم رفتی و خشک شد صحرای دلم ای نازنینم رفتی و تنها شدم تک ستاره ی امید شب های صحرای قلبم رفتی و بی امید شد قلبم دیگر مهتابی ندارم در شب هایم کاش میفهمیدی که من کسی رو جز تو دوست ندارم ای نازنینم ...دنیای سیاه من... رنگ بهار نوشتم اما رنگ خون شد رنگ ازادی نوشتم اما رنگ محبوس گرفت از عشق نوشتم معنی بی وفایی گرفت از زیبایی کشیدم رنگ نفرت کشیده شد آرزو کردم نفرین شد مگه من چه کردم که اینچنین شد!؟!؟ ....پایان احساس.... مهتاب دیگه پدیدار نمیشه کسی دبگه عاشق نمیشه شمع خاموش دیگه روشن نمیشه از عشق پروانه دیگه سوزانتر نمیشه پروانه از خواب بیدار نمیشه دیگه فدای شمع نمیشه دل دیگه عاشق نمیشه کسی دیگه معشوقه نمیشه ....باز هم غم.... باز هم شب تار باز هم غم یار باز هم داستان بی وفایی باز هم سر دو راهی باز هم گریه های شبانه باز هم خیانت دوباره باز هم نشستم لب پنجره باز هم نگاه خیره به پنجره یار باز هم چراغ خاموش اتاق یار باز هم من و غم و تنهایی یار...
نميدونم درسته اين رو بنويسم يا نه.
اما چون سو تفاهم پيش اومده چند بار ميگم
و واسه اونايي كه پيغام خصوصي ميزارن هي مي پرسن!
اين شعر از برتريا آثار استاد بزرگ فريدون مشيري است
دلم نيومد نزارم حيف بود شما دوستام نخونيد
شاعر : فريدون مشيري
دوستان ببخشيد كه دير به دير آپ ميشم ديگه درس و...



ســـــــــــــلام
سيزده مهر تولدم...روزي در مهر ماه مادر با مهر خود مرا به اين زمين پاك آورد
آنروز كه فرشتگان مهري از من در دل مادر و از مادر در دل من گذاردند.
اكنون هجده سال ميگذرد و من هر روز عاشقتر به مادر و دلشكسته تر از زمونه ي بي رحـم ميشوم...
و من همچنان در سنگيني و سكوت اتاقم نشسته ام...آرامش دارم فقط در اين اتاق در اين دنيا...حتي تاريكيش زيبا و پر مفهومه براي من...
و از حق كه نگذرم اين اتاقم از زحماتي كه پـدر برايم كشيده دارم كه در اون اين احساس زيبا رو داشته باشم
پدري كه از غرورش ميگذره تا نشكنه غرورت جلوي دوستات.
دو جمله ميگم كه من تو اين هيجده سال بهش رسيدم
رفـــــــــــــــيق بـي كـــلك مــــــــادر
ســـــــــــــــلطان غــــم ها پــــــــــدر
دخترك خودش رو جمع و جور كرد، سرش رو پايين انداخت و خودش رو تا جلوی ميز معلم كشيد و با صدای لرزان گفت : بله خانوم؟
معلم كه از عصبانيت شقيقه هاش می زد، تو چشمای سياه و مظلوم دخترك خيره شد و داد زد:
چند
بار بگم مشقاتو تميز بنويس و دفترت رو سياه و پاره نكن ؟ هـــا؟! فردا
مادرت رو مياری مدرسه می خوام در مورد بچه بی انضباطش باهاش صحبت كنم!
دخترك چونه ی لرزونش رو جمع كرد... بغضش رو به زحمت قورت داد و آروم گفت:
خانوم... مادرم مريضه... اما بابام گفته آخر ماه بهش حقوق می دن...
اونوقت
می شه مامانم رو بستری كنيم كه ديگه از گلوش خون نياد... اونوقت می شه
برای خواهرم شير خشك بخريم كه شب تا صبح گريه نكنه... اونوقت... اونوقت قول
داده اگه پولی موند برای من هم يه دفتر بخره كه من دفترهای داداشم رو پاك
نكنم و توش بنويسم... اونوقت قول می دم مشقامو ...
معلم صندلیش رو به سمت تخته چرخوند و گفت بشين سارا ...
و كاسه اشك چشمش روی گونه خالی شد . . .
===========================================
اين متن دست نوشته خودم نيست...اما نتونستم ننويسمش
علي
سهراب ندانست که اینگونه نوشت
کسي را که دوست داري، تو را دوست نمي دارد.
کسي که تو را دوست دارد ،تو دوستش نمي داري
اما کسي که تو دوستش داري و او هم تو را دوست دارد
به رسم و آئين هرگز به هم نمي رسند
واگه یک روز کسی بهت گفت که دوست دارم
توسعی نکن بهش بگی دوسش داری
اگه گفت عاشقته سعی نکن عاشقش باشی
اگه بهت گفت همه زندگیش تویی
سعی نکن همه زندگیت باشه
چون یک روز میاد و بهت میگه که ازت متنفرم
اونوقت تو نمی تونی ازش متنفر باشی
( دکترشريعتي)

گفـت: حتی از من ؟
گـفـتم: خدایا دلم را ربودند
گفـت: پیش از من ؟
گـفـتم: خدایا چقـدر دوری
گفـت: تــو یا من ؟
گـفـتم: خدایا تنهاترینـم
گفـت: پـس من ؟
گـفـتم: خدایا , کمک خواستـم
گفـت: از غیـر من ؟
گـفـتم: خدایا دوستت دارم
گفـت: بیش از من ؟
گـفـتم: خدایا اینقـدر نگو من
گفـت: من توام تـــو من
![]()

مثل آسمان
نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم دی 1390ساعت
10:53 توسط علي اسير| |
سلام دوستانم.
نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم دی 1390ساعت
21:24 توسط علي اسير| |
نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1390ساعت
23:50 توسط علي اسير| |
نوشته شده در چهارشنبه چهارم آبان 1390ساعت
22:7 توسط علي اسير| |
قانون تو تنهايي من است و تنهايی من قانون عشق
نوشته شده در چهارشنبه چهارم آبان 1390ساعت
22:4 توسط علي اسير| |
نوشته شده در چهارشنبه چهارم آبان 1390ساعت
21:58 توسط علي اسير| |
دلم شکست ؟!
عيبی ندارد شکستنی ست ديگر لعنتی ، می شکند
اصلا فدای سرت
قضا و بلا بود از سرت دور شد ......
اشکم بی امان می ريزد
مهم نيست
آب روشنی ست
خانه ات تا ابد روشن
نوشته شده در دوشنبه دوم آبان 1390ساعت
22:27 توسط علي اسير| |
سلام...دوستان من خخواهش كردم..دوباره هم ميكنم...لطفا فقط يكم به حقوق منم احترام بزاريد
نوشته شده در شنبه شانزدهم مهر 1390ساعت
23:50 توسط علي اسير| |
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم مهر 1390ساعت
17:23 توسط علي اسير| |
به نام ايــــزد پاك و منان
سلامي به گرمي قلب هاي پاك ايراني...
نوشته شده در سه شنبه دوازدهم مهر 1390ساعت
22:48 توسط علي اسير| |
معلم عصبی دفتر رو روی ميز كوبيد و داد زد: سارا ...
نوشته شده در جمعه هشتم مهر 1390ساعت
23:6 توسط علي اسير| |
نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم مرداد 1390ساعت
23:16 توسط علي اسير| |
نوشته شده در یکشنبه شانزدهم مرداد 1390ساعت
21:18 توسط علي اسير| |
نوشته شده در پنجشنبه سی ام تیر 1390ساعت
14:52 توسط علي اسير| |
نوشته شده در دوشنبه دوم خرداد 1390ساعت
12:0 توسط علي اسير| |
نوشته شده در دوشنبه دوم خرداد 1390ساعت
12:0 توسط علي اسير| |
گـفـتم: خــدایا از همــه دلگیرم
نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1390ساعت
18:0 توسط علي اسير| |
نوشته شده در چهارشنبه هفتم اردیبهشت 1390ساعت
23:7 توسط علي اسير| |
دیکته بنویس بابا مثل هر شب نان ندارد سارا به سین سفره مان ایمان ندارد بعد از همان تصمیم کبری ابرها هم یا سیل می بارد و یا باران ندارد بابا انارو سیب و نان را می نویسد حتی برای خواندنش دندان ندارد انگار بابا همکلاس اولی هاست هی می نویسد این ندارد آن ندارد بنویس کی آن مرد در باران میاید این انتظار خیسمان پایان ندارد ایمان برادر گوش کن نقطه سر خط بنویس بابا مثل هر شب نان ندارد
نوشته شده در چهارشنبه هفتم اردیبهشت 1390ساعت
23:6 توسط علي اسير| |
نوشته شده در چهارشنبه هفتم اردیبهشت 1390ساعت
23:4 توسط علي اسير| |
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اسفند 1389ساعت
17:21 توسط علي اسير| |
نوشته شده در جمعه بیستم اسفند 1389ساعت
19:53 توسط علي اسير| |
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم اسفند 1389ساعت
13:32 توسط علي اسير| |
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم اسفند 1389ساعت
13:23 توسط علي اسير| |
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم اسفند 1389ساعت
13:15 توسط علي اسير| |
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم اسفند 1389ساعت
13:8 توسط علي اسير| |
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم اسفند 1389ساعت
12:57 توسط علي اسير| |

